| من از نهایت شب حرف می زنم
همآغوشی
سهم من اینست سهم من اینست سهم من ، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن ا ز یک پله ی متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید : “دست هایت را دوست می دارم ” دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد ،می دانم ،می دانم،می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آن جا پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را باد باخود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که زمهمانی یک آینه برمی گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ،مرواریدی صید نخواهد کرد . من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد | |
..............................................................................................................................................
![]()
![]()
![]()
درس تلاش و تکاپو را
درس استواری واستقامت
کوششی پایان نا پزیر
برای رسیدن به هدفهایم
برای زندگی . .
بدون نظر بیرون نریدا*************